خاطرات کنجد کوچولومون

سلام بر پسمل گلم

خب بالاخره قطعی شد که شما یک گل پسر هستییییییی فدااات بشم پسر گلممممم . الان که اینا رو دارم می نویسم هنوز بابایی نمی دونه شما پسملی   چون قرار بود که آخر هفته بریم برا سونو اما اخر هفته داریم میریم سفر امروز رفتم و کلی هم معطل شدم تا خانوم قبول کرد امروز سونو کنه به خاطر همین می خوام بابایی سورپرایز کنم  یه نقشه ای بکشم حداقل بابت گفتن این خبر یه کادو ازش بگیرم  خدا رو شکر  همه چی نرمال و خوب رشد کردی البته جوابش رو باید ببرم خانوم دکتر هم ببینه    راستی انقدر ذوق کردم یادم رفت بگم دیشب برا اولین بار تکون خوردی وای چه حس قشنگی بود... ایشالله همه ی اونایی که دوست دارن مامان شن اینم آقا احتم...
4 شهريور 1391

شرح حال

سلام مامانی جونم قلبونت برم    گفتم بیام بعد از چند وقت بیام تو وبلاگت بنویسم نگی چه مامانی دارم اصلن من یادش رفته .    خب روزا هم مثل قبل داره می گذره و شما هم همین طوری بزرگ میشی و آماده میشی که بیای تو زندگی مامان بابایی و بیشتر از قبل خوشبختشون کنی . وای کلی می خوایم سه تایی کیف کنیم  راستی جنسیت نی نی خاله مهتابتم معلوم شد دخمل شده بچه ی اونا .خاله مهتابت میشه دختر عمه ی باباییت که مثل خواهر بابات می مونه و همچنین خواهر من .عاشقشم نزدیک 10 ساله که با هم دوستیم و بهترین دوستمه و یه جورایی رابط من و باباییت هم میشه  می دونم دلت برا بابایی تنگ شده مث من   اما ایشالله فردا برمیگرده از عسلویه...
20 مرداد 1391

این چند وقت که نبودیم

سلاااااام مامانی جون خوبی ؟؟    ببخش یکم دیر شد اپ وبلاگت خلاصه اتفاقاتی که افتاد از اون موقع تا الان چهارشنبه هفته گذشته رفتیم غربالگری سه ماهه اول . شما رو هم دیدیم  ولی هم بخاطر یکم چاقی مامان و ... معلوم نشد جنسیتت چیه   هی بابایی به اون خانوم می گفت دختره دیگه ؟   بعد خانوم می گفت معلوم نیس ولی بیشتر حدس می زنم پسر باشه منم ذوق مرگ می شدم .   البته اینا شوخی ها فرقی نمی کنه مهم این که شما سلامت باشی ایشالله . یعنی همه نی نی ها سالم باشن همچنین شماااااااا . تو سونوگرافی که پرسیدم گفت همه چیز نرمال و اکی هست حالا منتظر جواب ازمایش خونیم که بریم پیش دکتر تا ایشون هم کامل بررسی کنن .  ...
28 تير 1391

روزی خسته کننده

سلاااااام مامانی جووووونم خوفی ؟  ببخشید امروز خیلی خستت کردم از صبح همش بیرونیم با هم دیگه هوا هم که خیلی گرم خدا کنه اذیت نشده باااااااشی  از صبح رفتیم دوباره پیش خاله جونت این دخترخاله سرتقت رو هم دیدیم فدااااش شم  بعدش رفتیم یسر پیش زن دایی جونت یکم حال نداره گفتم بریم یسری بهش بزنیم . پسرداییت هم بود کلی باهاش بازی کردیم  بعد اومدم مامانی رفته سر کلاس تا 8 کلاس داشتم چه قدرم خسته شدم  بعدشم این بابای ازخودراضیت اومده من برده خرید اصلا حوصله نداشتم اما نخواستم دل بابایی رو بشکونم رفتم دیگه برای شما هم یه عروسک شرک خریده بابایی (البته فکر کنم خودش دوست داشت به اسم شما شد به کام خودش )   خلاصه...
19 تير 1391

اولین پست

سلاااااااام .مامان جووووووونم خوبی عزیزم ؟  الان که دارم برات می نویسم 11 هفته و 5 روز که تو دل مامانی    من و بابا امیرت کلیییی دوست داریم و داریم روزا رو میشماریم که زودی بپری تو بقلمون و کلی برنامه های مختلف برات داریم ایشالله .  البته این رو هم بگم تا الان که بچه ی خوبی بودی زیاد مامان اذیت نکردی فقط امروز چون هوا خیلی گرم بود یکم وقتی برگشتم از خونه ی خاله ات حالم بد شده بود که بابات دیدم حالم خوب شد    خب گلم من فعلا برم بازم میااااااام برات مینویسمممممم     ...
17 تير 1391
1