روزی خسته کننده
سلاااااام مامانی جووووونم خوفی ؟ 
ببخشید امروز خیلی خستت کردم از صبح همش بیرونیم با هم دیگه هوا هم که خیلی گرم خدا کنه اذیت نشده باااااااشی 
از صبح رفتیم دوباره پیش خاله جونت این دخترخاله سرتقت رو هم دیدیم فدااااش شم 
بعدش رفتیم یسر پیش زن دایی جونت یکم حال نداره گفتم بریم یسری بهش بزنیم . پسرداییت هم بود کلی باهاش بازی کردیم 
بعد اومدم مامانی رفته سر کلاس تا 8 کلاس داشتم چه قدرم خسته شدم 
بعدشم این بابای ازخودراضیت اومده من برده خرید اصلا حوصله نداشتم اما نخواستم دل بابایی رو بشکونم رفتم دیگه برای شما هم یه عروسک شرک خریده بابایی (البته فکر کنم خودش دوست داشت به اسم شما شد به کام خودش )
خلاصه که خسته و کوفته رسیدیم خونه بابایی سریع یه شامی سمبل کرد خوردیم البته من زیاد میل نداشتم اما به زور بابایی و برا این که شما سیر شی خوردم . قلبوووووونت برمممممممم 
اینم عکس شرک شما یا بهتر بگم بابایی 


روزی خسته کننده
