خاطرات کنجد کوچولومون

روزی خسته کننده

1391/4/19 0:58
نویسنده : مامانی
1,245 بازدید
اشتراک گذاری

سلاااااام مامانی جووووونم خوفی ؟ ماچ

ببخشید امروز خیلی خستت کردم از صبح همش بیرونیم با هم دیگه هوا هم که خیلی گرم خدا کنه اذیت نشده باااااااشی خجالت

از صبح رفتیم دوباره پیش خاله جونت این دخترخاله سرتقت رو هم دیدیم فدااااش شم قلب

بعدش رفتیم یسر پیش زن دایی جونت یکم حال نداره گفتم بریم یسری بهش بزنیم . پسرداییت هم بود کلی باهاش بازی کردیم نیشخند

بعد اومدم مامانی رفته سر کلاس تا 8 کلاس داشتم چه قدرم خسته شدم گریه

بعدشم این بابای ازخودراضیت اومده من برده خرید اصلا حوصله نداشتم اما نخواستم دل بابایی رو بشکونم رفتم دیگه برای شما هم یه عروسک شرک خریده بابایی (البته فکر کنم خودش دوست داشت به اسم شما شد به کام خودش )خنده 

خلاصه که خسته و کوفته رسیدیم خونه بابایی سریع یه شامی سمبل کرد خوردیم البته من زیاد میل نداشتم اما به زور بابایی و برا این که شما سیر شی خوردم . قلبوووووونت برمممممممم ماچ

اینم عکس شرک شما یا بهتر بگم بابایی خنده

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

سرندیپیی
19 تیر 91 1:27
بوووووووووووس برای کنجد و مامانش که خستگیشون دربیاد ......به سلامتی خرید برای کنجد رو شروع کردین

مبارکههههههههههه

خوبه دیگه به اسم نی نی به کام بابای نی نی



مرسی عزیزم... نه خرید برا کنجد که زوده حالا هههه خرید دیگری بود !!! هههههه
نداملکی اینا
28 تیر 91 23:58